ناتوان گذشتهام ز كوچهها نيمه جان رسيدهام به نيمه راه چون كلاغ خستهاي در اين غروب ميبرم به آشيان خود پناه در گريز از اين زمان بيگذشت در فغان از اين ملال بي زوال رانده از بهشت عشق و آرزو ماندهام همه غم و همه خيال سرنهاده چون اسير خسته جان در كمند روزگار بد سرشت رو نهفته چون ستارگان كور در غبار كهكشان سرنوشت ميروم ز ديدهها نهان شوم ميروم كه گريه در نهان كنم يا مرا جدايي تو ميكشد يا تو را دوباره مهربان كنم اين زمان نشسته بيتو با خدا آنكه با تو بود و با خدا نبود ميكند هواي گريههاي تلخ آنكه خنده از لبش جدا نبود بي تو من كجا روم كجا روم هستي من از تو مانده يادگار من به پاي خود به دامت آمدم من مگر ز دست خود كنم فرار تا لبم دگر نفس نميرسد نالهام به گوش كس نميرسد ميرسي به كام دل كه بشنوي نالهاي از اين قفس نميرسد وقتی که من بچه بودم پرواز یک بادبادک میبردت از بامهای سحرخیزی پلک تا نارنج زاران خورشید وقتی که بچه بودم خوبی، زنی بود که بوی سیگار میداد و اشکهای درشتش از پشت عینک با قرآن میآمیخت آه آن روزهای رنگین آه آن روزهای کوتاه وقتی که بچه بودم آب و زمین و هوا بیشتر بود و جیرجیرک شبها در خاموشی ماه آواز میخواند وقتی که بچه بودم در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد آه آن روزهای رنگین آه آن روزهای کوتاه آه آن روزهای رنگین آه آن فاصلههای کوتاه آن روزها آدم بزرگها و زاغهای فراق این سان فراوان نبودند وقتی که بچه بودم مردم نبودند آن روزها وقتی که من بچه بودم غم بود اما کم بود ---------------------------------- به یادفرهاد و زخم های صدایش این دوستانی که دم از جنگ می زنند از تیرهای نخورده چرا لنگ می زنند همسفره های خلوت آن روزهای ببین این روزها چه ساده به هم انگ می زنند هرفصل از وحشت رسوا شدن هنوز ما را به رنگ جماعتشان رنگ می زنند یوسف بدنامی خود اعتراف کن کز هر طرف به پیرهنت چنگ می زنند بازی عوض شده و همان هم قطارها از داخل قطار به ما سنگ می زنند بیهوده دل نبندید به این تخت روی آب روزی تمام اسکله ها زنگ می زنند شعر قطعه بازی عوض شده از البوم جدیدی علریضا عصار که به زودی منتشر میشود امیدوارم که مثل همیشه یک کار عالی از ایشان ببینیم![]()

المنه لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
خمها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است
از وی همه مستی و غرور است و تکبر
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است
بار دل مجنون و خم طره لیلی
رخساره محمود و کف پای ایاز است
بردوختهام دیده چو باز از همه عالم
تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است
در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید
از قبله ابروی تو در عین نماز است
ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است
نوشته شده در 90/07/30ساعت
9:58 قبل از ظهر توسط مسعود امیری کلیائی(سعد)| |
نوشته شده در 90/07/24ساعت
3:13 بعد از ظهر توسط مسعود امیری کلیائی(سعد)| |
نوشته شده در 90/07/21ساعت
1:16 بعد از ظهر توسط مسعود امیری کلیائی(سعد)| |
نوشته شده در 90/07/20ساعت
11:22 قبل از ظهر توسط مسعود امیری کلیائی(سعد)| |


-