تبليغاتX
وبلاگ شخصی مسعود امیری




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


وبلاگ شخصی مسعود امیری

سلام خدمت دوستان عزيزم اولش بگم که واسم دعا کنید

اين روزها حالم زياد خو ب نيست واسه همينه كه ديگه مطلب نمينويسم و تا حالم هم خوب نشه ديگه مطلب نمينويسم حالم گرفته بود ميخواستم دادي بزنم فريادي بكنم اما ... اما ديدم بهتره تو وبلاگم يه چيزي بنويسم شايد سبك شم  زندگي كه فكرش را ميكردم كه يك طور ديگر باشد آن طور نبود  دنياي واقعي كه من آرزوي بهتر كردنش را داشتم من را هم بد كرده و با من بد كرده  و خودم با خودم بد كردم

ياد آن زماني كه به حج رفتم و لبيك ميگفتم پشتم را ميلرزاند به خودم فحش ميدهم كه اي خر نفهم چه لبيكي گفتي و چه با خود كردي  به هم ريخته ام  لعنت به اين من من

ای که خمود خوانده ای مرا راه نشانم بده

حاج آقا پناهيان در يكي از سخنرانياش جمله اي  ميگه كه درست يادم نيست ولي مضمونش اينه: بعضي مواقع خدا اون دسته از ادامايي را كه ازشون بدش مياد چنان سر گرم دنيا و    زمينش ميكند كه حتي ياد خدا را هم نكنند چون خدا دوست ندارد كه  چنين انسان هايي ياد او را بكنند.

و من هم از اين ميترسم ميترسم كه لبيك درست و حسابي  نگفته باشم و خدا با من چنين بكنه

دلم  واسه ماه رمضون تنگ شده دلم واسه روضه های حاج سعید تنگ شده دلم واسه گریه کردنا و گدایی دم خونه ی اهل بیت تنگ شده  دلم واسه بقیع واسه مدینه تنگ شده دلم واسه ی لحضه ی لبیک گفتن تنگ شده دلم واسهی  من مکه و مدینه م تنگ شده دلم واسه کربلا تنگ شده دلم واسه ی خدا تنگ شده دلم واسه ی یک رکعت نماز  با گریه تنگ شده دلم واسه ی دوستای با معرفتم تنگ شده دلم واسه ی  مشهدو  سلطانش تنگ شده کاشکی که  کرم کنه و ضامن ما هم بشه کاشکی که باران رحمتش را روی این جهنم روح من بریزه کاشکی کاری کنه که تا پاک نشدم خاکم نکنه کاشکی که آدمم کنه کاشکی که حسین کشتی نجاتم بشه و نجاتم بده کاشکی یه لحضه یه نگاهی گوشه ی چشمی به ما کنه

خدایا این دلتنگیا و این ارزوها را ... خودت میدونی با این بنده ی رو سیاهت چه کنی راضی به رضاتم ...فقط راضی نشو که جاهل بمیرم و تو آتش عدالتت بسوزم با این کمترین با عدالتت رفتار نکن که بدون شک از جهنمیان خواهم بود بلکه با رحمتت با بخشندگیت با من رفتار کن خدایا یه کاری کن من هم شهید شم همین فقط همینو همین

یا حسین(ع)

 

نوشته شده در 88/07/14ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط مسعود امیری کلیائی| |

دلم گرفته بود سری به حافظ زدم این شعر آمد  


در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع       شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست       بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد       همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو       کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست       این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست       ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است       با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت       تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو       چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین       تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت       آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
نوشته شده در 88/06/31ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط مسعود امیری کلیائی| |

نغمه ریزید غیاب مه نو آخر شد
باده خرم عید است که در ساغر شد

روز عید است, سوی میکده آیید به شکر
که ببخشند هر آنکس که در این دفتر شد

ساقی از میمنت عید دهد باده صاف
جرعه گیرید چو معشوق به خم رهبر شد

مطربا نغمه عیدانه زن و دست فراز
که ز هر پرده نغزت هله ای دیگر شد

صد کنم شکر بر این عید که از عرش رسید
صد کشم رشک که ایام صیام آخر شد

فرصتی بود که این تیرۀ ِ دل صاف شود
نعمتی بود که بر تشنه لبان کوثر شد

آتشی بود که در سردی سوزان وجود
دم گرمی شد و در مجمر دل اخگر شد

وای بر ما که از این جام نگیریم لبی
حیف زان آتش اگر سوخت و خاکستر شد

حالیا عید شد و رونق می افزون گشت
مستی افزون کند این باده چو پر شکر شد

 

این عید بر همه ی روزه داران مبارک باد.

نوشته شده در 88/06/28ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط مسعود امیری کلیائی| |

این روزها صحبت از شجریان است  استادی که در اثر جدیدش در دستگاه voa خواند و خارج هم خواند.   

                                                  

یکی از دوستان مطلب بسیار زیبایی نوشته بود که در سایت خبرنامه ی دانشجویان ایران آمده که در  زیر می آورم.

محسن فقیهی – دانشجوی دانشگاه یزد


خواستم نامه ای بنویسم به شجریان و خاطرات انقلاب را یادآوری کنم. یادآوری کنم که ایران امروز به واسطه خون دل خوردن ها، کشته دادن ها و مرارت ها بر مرکب اقتدار نشسته است. خواسیتم حرفها بزنم، گله نمایم از این بی موالاتی ها، دیدم چه بگویم که قیصر بسیار بهتر از من سروده است. شعری که در ادامه می آید از سروده های مرحوم قیصر امین پور است که به دوستان هنرمند خود تقدیم کرده است. روحش شاد شاید چنین روزی را پیش بینی میکرد که چنین زیبا و رسا تمام دردها و زخم های ما که متأثر از بی معرفتی برخی دوستان سابق است را بر قلم شعر آورده. لذا ترجیح دادیم سخن با مدعیان هنر را به بزرگان آن بسپاریم:

سرمایه دل
اين حنجره اين باغ صدا را نفروشيد
اين پنجره، اين خاطره‏ها را نفروشيد

در شهر شما باري اگر عشق فروشي است
هم، غيرت آبادي ما را نفروشيد

تنها، به خدا، دلخوشي ما به دل ماست
صندوقچه‏ي راز خدا را نفروشيد

سرمايه‏ي دل نيست به‏جز اشک و به‏جز آه
پس دست کم اين آب و هوا را نفروشيد

در دست خدا آينه‏اي جز دل ما نيست
آيينه شماييد، شما را نفروشيد

در پيله‏ي پروانه به جز کرم نلولد
پروانه‏ي پرواز رها را نفروشيد

يک عمر دويديم و لب چشمه رسيديم
اين هروله‏ي سعي و صفا را نفروشيد

دور از نظر ماست اگر منزل اين راه
اين منظره‏ي دورنما را نفروشيد

تقدیم به دوستان هنرمندم قیصر امین پور(روحش شاد)

نوشته شده در 88/06/22ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط مسعود امیری کلیائی| |

کاش قدر این ایام بدانیم

قدر خود بیشتر از پیش بدانیم

در راه سعادت قدمی برداریم تا

فقط به امید سعادت نمانیم

 این شعر را خودم گفتم برای فهمیدن داستان این شعر به راه سعادت سری بزنید(کلیک کنید لطفا)

ما را در این ایام و این شبها از دعای خود محروم نسازید.

یا علی

                  

نوشته شده در 88/06/18ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط مسعود امیری کلیائی| |

                                     

                           

 


انگار همین سال پیش بود که خدا قسمت من حقیر کرد تا مهمان سفره ی افطار ی مقتدایمان باشم اما امسال انگار قسمت من نبود که باز مهمان آقا باشم

وقتی شبکه ها صدا و سیما فیلمهای این افطاری را پخش میکنه دلم میگره و بغضی منو میگره از کم سعادتیم برای دیدار مجدد آقایم از نزدیک و بر سر سفره ی پر برکت این مقتدا ی عزیز تر از جان دوباره نشستن و دیدار و پیمان فرمان بری تازه کردن , و این که بگویم سید علی لب تر کند جان را فدایش میکنم اما امسال سعادت نصیب من حقیر نشد

امروز سری به حافظ زدم این شعر آمد

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد....نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

به هرزه بی می و عشق عمر میگذرد...بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین ....نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن ....که عمردر سر این کار و بار خواهم کرد

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت....بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد

صبا کجاست؟که این جان خون گرفته چو گل....فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد

نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ....طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

نوشته شده در 88/06/11ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط مسعود امیری کلیائی| |