ناتوان گذشتهام ز كوچهها نيمه جان رسيدهام به نيمه راه چون كلاغ خستهاي در اين غروب ميبرم به آشيان خود پناه در گريز از اين زمان بيگذشت در فغان از اين ملال بي زوال رانده از بهشت عشق و آرزو ماندهام همه غم و همه خيال سرنهاده چون اسير خسته جان در كمند روزگار بد سرشت رو نهفته چون ستارگان كور در غبار كهكشان سرنوشت ميروم ز ديدهها نهان شوم ميروم كه گريه در نهان كنم يا مرا جدايي تو ميكشد يا تو را دوباره مهربان كنم اين زمان نشسته بيتو با خدا آنكه با تو بود و با خدا نبود ميكند هواي گريههاي تلخ آنكه خنده از لبش جدا نبود بي تو من كجا روم كجا روم هستي من از تو مانده يادگار من به پاي خود به دامت آمدم من مگر ز دست خود كنم فرار تا لبم دگر نفس نميرسد نالهام به گوش كس نميرسد ميرسي به كام دل كه بشنوي نالهاي از اين قفس نميرسد
نوشته شده در 90/07/30ساعت
9:58 قبل از ظهر توسط مسعود امیری کلیائی(سعد)| |


-